هنر حدیث آرزومندی و داستان مهجوری و مشتاقی روح آدمی است و مذهب تسلایی است برای ارواح آرزومند و ستارة امیدی است در آسمان زندگی مهجوران و مشتاقانی که در این جهان ستاره‌ای ندارند.

در این‌که کلیّة ادیان دارای جنبه‌های روحی و ایده‌آلی هستند و داستان مادّه و جسم را فروگذارده‌اند تا حدیث روح را از سر بگیرند، جای شکّی نیست. تسلّایی که مذهب به بشر هدیه می‌کند و سر و سامان و نظمی اخلاقی که به زندگی او می‌بخشد، به جای خود مهمّ است. امّا از آن مهمتر خواب و خیال و رؤیای دلپذیری است که دین و ایمان به بشر ارزانی می‌دارد و همین رؤیا است که بشر را وا می‌دارد تا با زندگی بسازد و به امید رستگاری عُقبی و جاودانی روح، و باز پیوستن به درگذشتگان عزیز، درد قفس مادّه و زندانِِ تن و رنجِ زیستِ این جهان را ایّوب‌وار تحمّل کند. امّا مذهب برای تبلیغ و انتشار خود، هیچ‌گاه حربه‌ای ظریف‌تر و وسیله‌ای مؤثّرتر از هنر نیافته است و همچنین برای تجسّم جنبة ایده‌آلی و روحی خود، جز آن‌که به هنر توسّل بجوید، گریزی نداشته است. هنر نیز که همچون مذهب فرزند روح آدمی است و جز داستان هیجان‌های روحی و شوق‌ها و دردها و امیدها سرگذشتی در آستین ندارد و تاروپود آن را رؤیا و خواب و خیال به هم می‌بافد.
امّا اگر کلّیة ادیان، در ابتدای ظهور خود، از هنرها اعراض کرده‌اند، از جهت بی‌نیازی مذهب از هنر نبوده است. بلکه این اعراض در حقیقت اعتراضی بوده است به آیین قدیمی که دین جدید ناسخ آن بوده و چون هر مذهبی، مذهب پیشین را نسخ کرده است، ناگزیر وسیلة تجسّم ایده‌آل قدیم، یعنی هنر قدیم را نیز انکار کرده است. امّا چندی برنیامده است که هر دین و آیین نوی، از قهر خود کاسته و با هنرها از در آشتی درآمده است. نهایت آن‌که طبق اعتقاد و سلیقة خود، تأثرات و تصوّراتی را در هنر موجب گردیده است. دعوای هنر و مذهب در ابتدا همواره دعوایی ظاهری و خالی از عمق بوده است. مخصوصاً وقتی توجّه به مقام والای این پدیدة محرّک بکنیم که غالباً صورت معجز پیامبران را به خود گرفته است.
آن‌گاه که بشر جز سِحر و جادو وسیله‌ای برای رام کردن نیروهای طبیعی نمی‌شناخت، از رقص و موسیقی مدد می‌گرفت و هنوز هم هستند قبایل و ملّت‌هایی که جادوگران قبیله را از سرِ تحسین و اعجاب و ارعاب می‌نگرند و با ساز و دهل به مبارزه با ارواح پلید برمی‌خیزند. بشرِ بت‌پرست، بت می‌ساختند و آنچه را که در دل می‌پرستید، صورت تجسّم می‌داد. در دوران خدایان‌پرستی، یونانیان باستان معابد خود را با مجسّمه‌های خدایان تزئین کردند. اساس خدایان‌سازی، تجسّم اعتقاد و ایده‌آل مذهبی یونانیان بود. پیروان بودا مجسّمه‌های یک مرد برتر، یک فوق انسان را ساختند و کوشش کردند که در لبخند مرموز او آزادی از دل‌تنگی‌های آب و گِل و آزادگی از درد و بیم و هراس زندگی و خوش‌آمد و اشتیاق نسبت به مرگ نفْس را تعبیه کنند. بی‌پوششی و برهنگی، در مجسّمه‌های یونانی، نشانِ میل به زندگی و جوانی و سلامتی و روح قهرمانی و ورزشکاری بود. امّا کمی پوشش یا نیمه‌لختی در مجسّمه‌هایی که از بودا ساختند و پرداختند، نشان رَستن از بندهای مادّه و قیود مادّی بود. همة این هیاکل، مظهر روحانیّتی بود. همه ایده‌آلی بود که در سنگ تجلّی یافته بود. همه نشانی بود از رابطة ناگسستنی هنر و مذهب و نیاز دوّمی به اوّلی.
آن‌گاه نوبت به مسیحیّت رسید تا معماری و نقّاشی و مجسّمه‌سازی و افسانه و شعر و نمایش را به ستوه آوَرَد. در اینجا نیز ابتدا اعتراض بود و انکار. آباء دین مسیح شعر را دود و باد شمردند و مجسّمه‌سازی را هنر شیطان. زیرا مجسّمه‌سازی هنری بود که خدایان یونانی را جاوید کرده بود. امّا صورت ایده‌آلی که از عیسی مسیح، در قرن چهارم میلادی، ساختند بی‌شباهت به آپولو نبود. زیرا رستاخیز عیسی تمثیلی بهتر از برآمدن آفتاب نیافت و آپولو خدای نور و روشنایی بود. آن‌گاه کلیساها ساخته شد و تمام وقایع و حوادث مذکور در انجیل و قهرمانان و قدّیسان دیانت مسیح، مانند فیلم صامتی، به وسیلة فرسک و نقاشی بر دیوارها و سقف‌های کلیساها منعکس گردید و کتب مقدّس عهد عتیق و عهد جدید از بزرگ‌ترین منابع آثار هنرمندان گردید. «میکل آنژ»، نابغة بزرگ هنرِ مجسّمه‌سازی و نقّاشی، به انجیل روی آورد. شاید از نظر ایمان، و یا شاید از آن نظر که قهرمان‌های غانجیل همه برتر از انسان عادّی بودند و او اعتقاد به یک تشریح (آناتومی) فوق انسانی داشت. اعتقاد به داودی داشت که در جثّة کودکی، با قلماسنگی، غولی را از پای در بیآوَرَد.
به نظر می‌آید که بشر – تا صورت مجسّمی از ایده‌آلی که به آن معتقد است نداشته باشد – آرامش نمی‌پذیرد. و غیر از هنر چه وسیله‌ای برای تجسّم روح و ایده‌آل در مادّه وجود دارد؟ گذشته از بدن آدمی که خانة روح است، هنر شایسته‌ترین و دلکش‌ترین لباسی است که بر قامت روح دوخته‌اند. و روح در لباس هنر درست به نگاهی می‌مانَد که در چشم زیبایی بدرخشد. روح آن نگاه است و هنر آن چشم زیبا.
امّا معیارهای مذهب اسلام نیست به هنر، متفاوت بوده است. شاید از آن جهت که توحید کامل اسلامی نیاز و امکانی برای تجسّم نداشت و فلسفة تمام و کمال دیانت اسلام، خود محرّکی قوی برای جلب مؤمنان بود. متأسّفانه تمام و کمال دیانت اسلام، خود محرّکی قوی برای جلب مؤمنان بود. متأسّفانه بود. متأسّفانه این انکار و طرد، تأثیری دیرپای در هنر ممالک اسلامی کرد. حرمت موسیقی در اسلام، موجب راندن درس عملی آن از برنامة مدارس کشورهای اسلامی گردید. منع صورت‌سازی و هیکل‌تراشی باعث شد که در مساجد اسلامی تنها به نقش و طرح و گردش خطوط بر کاشی‌ها اکتفا بشود. امّا هنر باز راه خود را گشود و پنهان و آشکارا تجلّی کرد؛ زیرا تنهاحامی و ملهّم هنر، مذهب نیست و روح و اندیشة آدمی به هر صورت تجلّی خواهد کرد و آوای دل هرگز خاموشی نمی‌پذیرد. در معماری مساجد و گنبدها و گلدسته‌ها – در شمایل‌سازی – در صنعت منحصر به فرد ضریح‌سازی که گوشه‌ای از معماری است – در خاتم‌سازی – در تذهیب کتاب‌ها و قرآن‌ها – در آواز خوش مؤذّنان و مناجات‌گویان – در تجوید و علم تلاوت قرآن – و در بسیاری از مظاهر دیگر مذهب اسلام، جای پای هنرها به چشم می‌آید.
در یک مطلب شکّ نداریم و آن این است که هنر و مذهب در ریشه و اصل با هم مشابهند و به طور کلّی قرن مذهب، همیشه قرن بزرگ هنر بوده است؛ زیرا در این چنین قرنی، بی‌تردید دنیای روح و ایده‌آل بر جهان مادّی برتری می‌یابد و مردم با اشتیاقی تمام به داستان روح گوش می‌دهند و نیز می‌دانیم که این دو فرزند توأمان روح آدمی، با هم رابطة نزدیک دارند و درهم تأثیر می‌کنند و از یکدیگر مایه می‌گیرند. امّا هنر و مذهب یک تباین اساسی نیز دارند و آن این است که مذهب مقیّد است و تغییرناپذیر و هنر دائماً در تغییر است و در تحوّل. مذهب به معبد و دِیر و کشیش نیازمند است و هنر نه گرفتار عُجب خانقاهی است، و نه در بند تعصّب و خامی.
هنر و مذهب هر دو به روح آدمی مربوطند و هر دو از نیروی معنوی و ادراک روحی بشر سرچشمه می‌گیرند. و به علاوه این روح آدمی است که از هر دو لذّت می‌بَرَد. آدم مذهبی، به اشیاء جهان از نظر فواید و نتایج مادّی آن نمی‌نگرد و اگر مؤمنی است صادق، جهان و اشیاء در آن را از نظر ارتباطی که به حقّ و به حقیقت دارند، می‌نگرد و همة هستی را آیتی از آیات الهی می‌بیند. دل‌باخته‌ای نیز که هنر مذهب او است، جز این ایمانی ندارد. مذهب یک نوع بیان احساس فردی، نسبت به حقیقت جهان و اشیاء است و هنر نیز جز این نیست. امّا مذهب در برابر گناه و فساد و شیطان ابرو در هم می‌کشد و پیروان و مریدان خود را به نار جحیم می‌هراساند، در حالی‌که هنر دیدگاه متفاوتی دارد.
و امّا در عهد ما، داستان روح، کهنه و افسانه گشته است. مردم زمان ما غرق در عمل و عکس‌العمل‌های مادّی، از آسمان چهارم که سهل است، از هفت آسمان نیز درگذشته‌اند. دو و دَم و غریو ماشین، آوای ظریف قلوب را خاموش کرده است. مذهب جدید مادّی، ایده‌آل و رؤیایی ندارد که برای تجسّم آن نیازی به هنر داشته باشد. و بیهوده نیست که هنر مجرّد (آبستره) و قطع طولی و عرضی سطوح و مکعبّات، بهترین ره‌آورد دُوران ما است.
فلاسفة عهد ما کوشش دارند تا به ما بقبولانند که هنر و مذهب و سیاست و اخلاق، همه مولود نیازهای مادّی بشرند و هدف آنها این است که زندگی ما را بهتر و طولانی‌تر و سعادتمندتر سازند. مادّیون هنر را وسیله‌ای می‌دانند برای زیستی مطبوع‌تر، هم برای آن‌که تاروپود هستی ما را آن‌چنان به هم ببافد که متوجّه درد آن نشویم. و وقتی هنر را به سیاست می‌آلایند، آن را وسیله‌ای می‌شمارند که زندگی و سطح معلومات مردم را پیش بِبَرَد و یا هدف‌های خاصّی را ارضا کند و همین فلاسفة مادّی هستند که می‌کوشند مذهب را خوراک عوام و وسیلة تخدیر روح بشر بدانند و از مذهب به عنوان افیون روح آدمی نام بِبَرَند. غافل از این‌که همین مذهب لااقلّ به ما رؤیا و امیدی می‌بخشد تا بار زندگی را با لبخند تحمّل کنیم. مادّیون، سیاست و اخلاق را تنها وسیله‌ای می‌دانند برای نظم و نسق وانضباط اجتماع؛ و برای اخلاق، هدفی جز این نمی‌شناسند که زحمت ساختمان زندان‌ها و سازمان‌های پلیسی و جنایی را کم کند. امّا در واقع، مطلب به این سادگی نیست. هم اخلاق و هم سیاست و هم مذهب و مخصوصاً هنر، گذشته از آن‌که دارای جنبه‌های علمی و مادّی هستند و واقعاً زندگی آدمی را آسوده‌تر و منظّم‌تر و شیرین‌تر می‌سازند، دارای جنبة قوی ایده‌آلی و روحی نیز هستند. خاصّه هنر که غالباً به خاطر هیجان‌های روحی و عواطف بی‌شایبه و احساسات بی‌غلِّ و غش، بی‌هیچ قصد تظاهر یا سودبخشی یا راهبری و یا تخدیر، به وجود آمده است.
و همین است که باز در همین دوران ما، هنر از خلال دود و دم و ناله و فریاد ماشین نیز ایده‌آلی جُسته است و همین ایده‌آل است که گیاه هنر را از پژمردن باز می‌دارد. مذهب جدید هنرمند دوران ما، مذهب انسانیّت و بشردوستی است. همدردی با این آدمی که شتاب و فرسودگیِ محصولِ زندگی ماشینی، پشت او راخم کرده است، ایده‌آل بزرگ هنر زمان ما است. همدردی با این انسان بیگانه‌ای که در برابر عظمت ماشین خود را کوچک و حقیر می‌بیند و تنهای تنها است و «درست مانند جزیره‌ای که آب آن را احاطه کرده است» از جزایر دیگر و از همدردان خویش دور مانده است – همدردی با این انسانی که ماشینیسم به او جز درد غربت (نوستالژی) و بی‌کسی و اضطراب چیزی نداده است و اگر جسم او را آسوده‌تر و راحت‌تر ساخته، در عوض روح او را تاریکی و تنهاییِ تازه‌ای رها کرده است – همدردی با این فرزند آدمی، که در این گرداب تاریک غوطه می‌خورد و نگران نابودی وحشت‌آوری است که در انتظار او است.